سورنای مرگ

می دمند سورنای مرگ را
در استخانهای پوک من
دمی که از سینه تهی تو بیرون می آید .

Fantasy

در حضور ملامت بار خود
اعتراف خواهم کرد
به Fantasy ها ی این قلب سنگی
لحظه ای ایست در میانه راه
برق نگاهی و لرزش تکه سنگی
آه ای آسمان روشن
در اندوه من چه تاریک بودی !!!


پس زدی

چقدر از خودم متنفرم شدم
انگاه که غریزه ام را از تو گدایی کردم
و تو من را پس زدی