نقابها به چهره زدم که تو نفهمی وسعت اندوهم را .... درست آن هنگام که تو من را (سرد) خواندی !!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 1:38 توسط payam.m
|
روزگار همچون گله ای وحشی بر این دونیا می تازد و کسانی را که به دست او خود را نسپارند به زیر می کشد و آنها را در زیر پای خود لحه می کند اما کسانی که با زمانه هم راه می شوند موجودیتشان را از دست می دهند به رنگ محیط در می آیند تا جایی که دیگر نمی شود آنها را از محیط اطرافشان تشخیص داد.محیطی که خود عامل تمامی این درد هاست.