زخمهای از جنس درد
در زندگی درد های است که انچنان ازارم می دهند که از زنده بودن خود نادم و پشیمانم کسانی که خود را ه به من قدری نزدیک می دانند زخمهای را در من می بینند که انها را همچون زخمهای خود سطحی و ناچیز می پندارند ویا حداقل انها را قدیمی تر از زخمهای خود می بینند اما ا این زخمها که در ظاهر سطحی هستن تا عمق بدن من ریشه دوانده اند به طوری که پی و ریشه واستخوانم را از داخل خورد و نابود کرده اند
.

من دیگر ارامش ندارم در بیداری آنچنان سرخورده ام که محیط را نمی بینم محیطی که خود عامل این زخمهاست به ناچار به خواب پناه می برم اما در خواب رویای شیرینی میبینم رویای که بر خاسته از درد هایم است اما در اوج لذت از خواب بیدار می شوم و اندوهی سنگین مرا در خود می کشاند که باعث می شود من از زنده بودن خود نفرت داشته باشم و با خشم خدا را صدا می کنم و از او طلب مرگ کنم و او نیز همانند همیشه به من بی توجه هست ومن را در این دونیا با اندوهی به وسعت عالم هستی تنها می گذارد در این هنگام از سر خشم دوست دارم داد بزنم اما نمی توانم دلم می خواهد بخاطر دردهایم گریه کنم اما نمی توانم دوست دارم به خاطر سرخوردگیهایم مرده باشم اما نیسیتم .لعنت به این زندگی که انسان برای آرامش باید به مرگ و برای کامروایی به خواب پناه ببرد و حقیقت را در خواب جستجو کند.
