زخمهای از جنس درد

در زندگی درد های است که انچنان ازارم می دهند که از زنده بودن خود نادم و پشیمانم کسانی که خود را ه به من قدری نزدیک می دانند زخمهای را در من می بینند که انها را همچون زخمهای خود سطحی و ناچیز می پندارند ویا حداقل انها را قدیمی تر از زخمهای خود می بینند اما ا این زخمها که در ظاهر سطحی هستن تا عمق بدن من ریشه دوانده اند به طوری که پی و ریشه واستخوانم را از داخل خورد و نابود کرده اند .

 

من دیگر ارامش ندارم در بیداری آنچنان سرخورده ام که محیط را نمی بینم محیطی که خود عامل این زخمهاست به ناچار به خواب پناه می برم اما در خواب رویای شیرینی میبینم رویای که بر خاسته از درد هایم است اما در اوج لذت از خواب بیدار می شوم و اندوهی سنگین مرا در خود می کشاند که باعث می شود من از زنده بودن خود نفرت داشته باشم و با خشم خدا را صدا می کنم و از او طلب مرگ کنم و او نیز همانند همیشه به من بی توجه هست ومن را در این دونیا با اندوهی به وسعت عالم هستی تنها می گذارد در این هنگام از سر خشم دوست دارم داد بزنم اما نمی توانم دلم می خواهد بخاطر دردهایم گریه کنم اما نمی توانم دوست دارم به خاطر سرخوردگیهایم مرده باشم اما نیسیتم .لعنت به این زندگی که انسان برای آرامش باید به مرگ و برای کامروایی به خواب پناه ببرد و حقیقت را در خواب جستجو کند.

انسانما

از کنار خرابه های شهر گذشت خرابه های که نشان از زندگی در آنها نبود اما باز پابرجا بودن چرا؟ نمی دانست .اصلا چرا باید به این چیزها فکر می کرد خرابه ها چه ربطی به او داشت خود او هزاران بدبختی داشت

نمی دانم شاید چیزی در این خرابه ها پیدا کرده بود شاید یک شباهت مسخره و مضحک بین خود وان خانه های ویران پابرجا دیده بود. سگی را دید که در میان خرابه ها خوشحال در خاک روبه های آنجا میدوید وسوزه کنان به دنبال جفت دله خود می گشت وشاید او به این فکر می کرد که زندگی یعنی خوشحال در سکوت خرابه ها و درمیان خاک روبه ها مثل یه سگ به دنبال جفت دله خود گشتن اما نه او هیچوقت چنان شخصیتی نداشت اما مگر چه بدی داشت که به دنبال جفت خود میدوید و دم تکان می داد و خوشحال بود واز زندگی خود لذت می برد ؟ شاید اگر او یک سگ بود یا چیزی مثل آن یک موجود دله انسانما آن وقت از زندگی لذت می برد اما چرا باید برای لذت از زندگی که سراسر لذت ها و تلخی هایش را خود انسانها درست کرده بودن چنین مشکلی داشته باشد آیا گناه او بود که از زندگی لذت نمی برد یا تقصیرکار اصلی روزگار بود که راه او را از بقیه جدا کرده بود وشایدم به غول قدیمیها پیشانی نویسش این بود.

تلخی ناب

سرمای در بدنم حس می کنم که تا مغر استخوانم نفوذ می کند شاید اولین بار باشد که صدای یک زاغ برایم جالب باشد زاغی را از قاب پنجره می بینم که در عالم گنگ اما پر رمز خود قدم می زند ناگهان سوالی درذهنم نقش می بندد زاغ ها چرا در تابستان این شور را ندارن شاید رسالتی دارن شاید انها مامورند که حداقل به من بگویند که پاییز امد

 پاییز همیشه دارای یک معنای خاص بوده عده ای از پاییز حراس وتنفر دارن چون دیگر خیلی از چیز ها که زیبا می نمود زیبا نیست و بوی مرگ می دهد عده ای فقط مجذوب رنگهای این فصل می شوند اما برای من پاییز مفهوم دیگری دارد وقتی پاییز می رسد در ابتدای راه آن را گونگ و تاریک می بینم که نمی دانم با ورد در آن چه چیزی منتظر من است اما می دانم چیز شیرینی نیست ولی حدس می زنم تلخی نابی در انتظار من است و دوست دارم در هوای سنگین و تیره آن نفس بکشم و این تلخی گوارا را یکجا سر بکشم اما می دانم با ورود به این فصل من در هوای سنگین آن حل خواهم شود و دیگر اسیر این فصل خواهم شد و همچون عروسکی بندهایم را به بدست او می سپارم و به امید عبث و کورکورانه به انتظار بهار می شینم اما او از همه بدتر است چون باز زندگی را در زیر پوست این مردگان می دواند و باعث می شود انها به این دلیل به من و به تو و به همه فخربفروشن و بی اعتنا باشند