در عصر روشنفکری معتقد بودن که این رو شنایی چشم هاست که بر اجسام می تابد و انها وجهان را قابل رسن می کند نه نور ذره ای به اسم خورشید و بعد ها در عصر مدرن معتقد بودن چشما می تواند حرف بزند و برای همین بسیاری از کار ها را به آن محول کردن و دیگر لب نگوشیدند و بعد از این که سر خورده شودند در عصر بعد از مدرن پسران انان اعتقاد پیدا کردن که همه کارها را نمی توان به چشم ها سپرد از جمله سخنانی که زبان از آن غاصر است اما دیگر برای اندیشیدن دیر شده بود

و در عصر بعد از ان که هنوز اسمی برای ان نساخته اند چشم ها را فلج کردند چون اینگونه اندیشیدند که نگاه کردن عامل تمامی درد های درونی انهاست حتی اگر جرعت کرد و اجسام را سالی یکبار دید و در این میانه اجسام بودند که بی تفاوت بدون آنکه به این اندیشه باشند بر این افراد نظاره می کردنند بدون انکه بدانند درد آن دسته افراد چه بود و خود را مقصر بدانند و در این میان سوالی پیش می آید مقصر کدام یک از آنها بودند؟چشمها؟فکر نکنم چون آنها را فقط به جرم دیدن فلج کردند.افراد؟فکر نکنم چون آنها هم به اندازه کافی درد کشیدند بدون آنکه لذتی از دیدن برده باشند .اشیاء؟فکر نکنم چون انها بی تفاوت نیستند بلکه خاصیت آنها همین است .