فراتر از Masochism

لحظه بد
همان دم است ,که پریشانی از چه؟ شاید از دست اطرافیانت از کسانی دوستشان داری وحتی برعکس از کسانی که از آنها متنفری اما نه لحظه بد همان لحظه ایست که از خود متنفری نفرتی بی انتها شاید مرض جدیدی گرفته ایم همه ما با خود وبا تمام ارزشهای که (من) را می سازد به جنگ درآمده ایم.شاید اسمش را بشود خود ویرانگری گذاشت نه اشتباه نکن جیزی فراتر از Masochism


عمق چشمان گرگ

تا به حال در میان دو موجود درنده گیرکرده ای!! اولی یه تو اخلاقیات نشان می دهد نگاهش را از تو می دزدد چرخی به دورت می زند انگار قصد خوردنت را ندارد دومی به چشمانت نگاه می کند اما تو حواست بجای دیگرست دندان به تو نشان می دهد اما بجای ترسیدن در عمق چشمانش نیاز را می بینی . بدنم از آن تو همه را ببر هیچ از من بجا  نگذار .شایه فرونشاند اندکی از شهوت درونت را.

سوزه گرگ

کدام قصه را دوست داری
گرگی که میش شد یا میشی که پوستین گرگ برتن کرد .گرگ بودن لذت است زیبایست اما افتخار نیست ولی میش بودن هیچ چیز نیست .

همه ما میش به دنیا می آیم ولی بیچار کسی که سادلوح هانه کناری ایستاده است .اما من دیگر از پوستین پوشیدن بیزارم .می شنوی سوزه گرگ است چه زیبا در دل این شب خونیاگری می کند .



احمد رضا احمدی

از وصلتِ خجسته ی بادها،
به این گل هایی
که در باغچه می پوسند،
دو سه باور برای ما
مانده است:
باور اول که باوری نیست،
باور دوم که باور اول را باور نمی کند،
باور سوم که همه ی باورها را انکار می کند.

تظاهر به بی تفاوتی

شاید بی تفاوت از کنار من بگذری و بگویی این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود
اما نه من خودم بودم خاطره ساز اندک خاطرتت .
به چه باید شک کنم به غریبه بودن امروز یا آشنایی دیروز.
چقدر سخت است تظاهر به بی تفاوتی و تظاهر به غریبگی.